خوش به حال هر کسی که روضه دعوت می‌شود
هیئتی از جانب زهرا حمایت می‌‎شود

بس که شأن و منزلت در روضه‎ خانه ریخته
هر که یک دفعه بیاید پیشکسوت می‌‎شود

ناله‌های مادری پهلو شکسته می‌‎رسد
روضه‌ خوان تا وارد ذکر مصیبت می‌شود

✋همه دعوتیم

این بار به یک روضه متقاوت دعوت شدم

همیشه آخر مجالس اهل بیت علیها سلام پذیرایی صورت می گرفت ولی اینجا جلوی در کوچه‌های بنی‌هاشم اول با اسفند و چای و لقمه‌ای از خوان کرم گسترده حضرت زهرا سلام الله علیها به استقبالت می‌آمدند.

اینجا انگار با واسطه یک در بر ماشین زمان سوار می‌گشتی و از دل شهر، از هیاهوی پر غوغای زندگی، به گرداب تلخ تاریخ برده می‌شوی. 

 

همیشه توی روضه می‌نشستیم و مصیبت را دوره می کردیم، ولی اینبار از نشستن خبری نبود.

باید خودت راه می افتادی و در کوچه‌های غمزده بنی‌هاشم، غصه مادر را به دوش می کشیدی.

از اینجای تاریخ دیگر اینجا کوچه‌های بنی هاشم نیست، اینجا ریشه‌های انسانیت  و حق سوزانده شدند، اینجا به واقع ماتمکده غم است.

اینجا فقط یک روضه خان نبود، اینجا در و دیوار برایت روضه می‌خواندند و در هر پیچ کوچه، نوای یکی از خدام حضرت، قصه غصه ولیّ و حجّت خدا را در گوش جانت نجوا می‌کردند.

همیشه توی روضه، ذهن به کمکت می‌آمد تا شنیده‌های غمبارت را جانی بخشی، اما این بار روضه خانم را برایم مجسم کرده بودند تا دود آتش مظلومیت دو عزیز خدا و رسولش را استنشاق کنی.

اینجا همه حقوق انسان یکجا پایمال گشته، انسان کاملی که برای نشان دادن راه بهشت، هدیه و گنج خداوند به بشریت بود، به دست یاغیان و راهزنان حق و حقیقت به یغما رفت.

انگار این تغییر روایت مظلومیت و غصب حق، زنگار وادی عادت شنیده‌هایمان را زدود.

در پیچ آخر کوچه دیگر تنها نیستی، بغض غم مادر در گلویت همپای تو شده، مظلومیت ولیّ خدا هم کوله بار غصه هایت را سنگینتر می‌کند و تو می‌مانی و تنهایی خودت که چه باید بکنم، از من چه کاری بر می‌آید برای این همه غصه و ماتم.

که به خیمه‌ای به رنگ صلح و عدالت دعوت می‌شوی، صاحب عزا گویا تو را شریک غم سنگینش کرده، ناگهان به خود می‌بالی که امام منتظر، آخر کوچه با تو قراری گذاشته است. قرار مهربانی

دلت به وجود و حضور ایشان که گرم و قرص شد، خودت را جمع و جور می کنی، اشکهایت را پاک می‌کنی و تمنا می‌کنی تا خبردار در مقابل ساحت مقدسش، سرباز راهش گردی، راهی برای احقاق حقوق بشریت به وسعت همه جغرافیای جهان برای همه مردمان.

در همین حال و هوا هستی که بروی کاری کنی کارستان، که پرچمی سیاه چشمت را روشن می‌کند “سلام خدا بر فاطمه شهیده راستگو”

گویا دوباره ذکر مصیبت به خانم رسید، مثل دانه‌های تسبیح که به سر می‌رسد.

حضرت گویا دوباره می‌خواست به من گوشزد کند، فقط غصه نخور، اگر پیرو راه من هستی، به راهنمایی ما توجه کن، هنوز هم چراغ هدایت به سوی خدا، برای دلدادگان سوسو می‌کند، کاری بکن.

قبل از وداع با کوچه، مهرورزانی از جنس امید، فرمایشات خانم را برای زندگی بهتر و جاودان یادآوری می کردند.

همانجا به نیت خدمت به امام زمان به آنها پیوستم تا قطره‌ای باشم در این رود خروشان مهر و امید

در تلاطم موجی از عاطفه، چشمانم با دو گوهر پیشکسوت گمنام راه عشق، که بر سر دستان دوستدارانشان می درخشیدند، صیقل خورد و نورهای غبار گرفته کوچه برایم درخشیدند. انگار دعوت بودند به روضه مادر. خود را از راه دور رسانده بودند.

و حالا من مانده بودم و این همه کار بر زمین مانده… 

جای شما خالی

راستی، شما هم دعوتید…

التماس دعای خیر

و من الله التوفیق و علیه التکلان

 

 

دوباره آه و ناله و بوی دود و اسفند و گریه مادر

روزیم را از سر خوان کرم برداشتم
از تو چیزی کم نیامد، هر چه هم برداشتم

روز محشر که شود، بسیار حسرت میخورم
که چرا از سفره‌های روضه کم برداشتم

همه می‌توانیم
به قدر توان خود
چراغ امیدی را برای
زندگی بهتر
روشن کنیم

بنیاد نیکوکاری “مهر زندگی بهتر”

حامی ایتام و نیازمندان